تبليغاتX
پناه
پناه
جز آستان توام در جهان پناهی نیست...

 

"بسم رب النور"

(السلام علیک یا بقیه الله فی ارض)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 توسط پناه |

صدای سرفهی تو توی آسمان پیچید

دل فرشته تهی شد،دل خدا لرزید

تو چشمهای نجیبت پر از اجابت بود

به وقت غسل شهادت خدا تو را میدید

دلم به خس خس سینه،به سرفه ات بند است

همیشه دختر جانباز آرزومند است

پدر تمام دعایم شده شفای شما

همیشه حرفهای عجیبت کتابی از پند است

همیشه حرف"نبودن"،همیشه "دل بکنم"

همیشه حرف"حجاب" و دل و "غبار تنم"

"حجاب چهره جان میشود غبار تنم

خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم"

چرا همیشه همین یک غزل تفال توست؟

چرا همیشه غم و درد در تغزل توست؟

چرا تمام غزل های ناب دلگیرند؟

و داستان فراق و سفر تامل توست؟

پدر تو ای گل سرخم،تو رنگ رویت کو؟

صدای محکم و ابرو و تار مویت کو؟

درون عکسهای جوانت محاسنت پیداست

محاسنت،نفست،ای پدر گلویت کو؟

تو را به مهر ولایت به یاد می آرم

تو را به ذکر و دعایت به یاد می آرم

شب عروج تو و حرف رهبر و حامی

تو را به دغدغه هایت به یاد می آرم

پدر پس از تو شبی قلب رهبرم لرزید

برای ثانیه ای چشم دشمنان خندید

تمام بینش بعضی سکوت بود،ولی

صدای سرفه ی تو توی آسمان پیچید

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 توسط پناه |

من سربازی میخواهم که بصیرتش را بر شمشیرش حمل کند.سربازی که غالب شود چشم دلش بر چشم سرش.سربازی که ندید،بپذیرد آنچه را که فرمانده اش و سرورش طالب آن است.

آری علی جان!این است آن شمشیر زنی که تو میخواهی.

علی لشکریانی میخواهد که بدانند قرآن ناطق چیست.که بدانند کجا باید خاموش ماند و کجا باید خروشید.

علی قلب قسی نمیخواهد که بتازد و بکشد و خون بریزد،که قلب بصیر میخواهد که بسازد و چشمه های روشن بصیرت را در دلها جاری سازد.

آه!آه که دلگیر ترین فریادها برای یک فرمانده،فریاد "این عمار" است.

عمار!عماری که سپاه به سپاه،قبیله به قبیله و خانه به خانه میرفت تا لشکریان علی را شمشیر بصیرت ببخشاید.

ایمان تعارف بر نمیدارد.آنهایی که تعارفی بودند و با طمع و ترس به رسول الله مومن شدند،خانه فاطمه را،بضعه ی رسول را به آتش کشیدند.

فرزندان آنهایی که شمشیر بیخ گلو،لا اله الا الله گفتند،راه بر فرزند صاحب لا اله الا الله بستند.

و حسین!چه حکایتی است که همه جا آوازه اش برپاست.چه حکایتی است که از عشق میگوییم نام حسین می آید.از علم که میگوییم،از حلم،از روشنگری و از جهاد.

و چه دشوار جهادی است پیکار با آنهایی که در سپاهشان نماز جماعت بر پاست و شب تا صبح صوت حزین قرآنشان،قلبها را میرباید.

چگونه بدانم در کدام سپاه شمشیر از غلاف برکشم در کارزاری که یک سویش حسین در نماز است و سوی دیگرش شمر!شمری که جانباز صفین است و همرزم علی!

و چه نیکو نام علی بر زبانم جاری شد.و چه نیکو در ذهنم جریان یافت که براستی قلب های سست و دلهای لرزان هم دوره های علی بود که حسین را به کشتن داد.یقین دست و پا شکسته صحابه بود که سر کوچک علی اصغر را بر نی کرد و ایمان با تعارف و رودر بایستی عده ای تازه مسلمان جاهل اطراف رسول بود که چوب بر لبان حق گوی حسین زد.همان قشری که طاقت صوت قرآن را از زبان حسین ندارد اما خودش خوب صوت و لحن و تجوید میداند.

همان قشری که در اوایل دهه شصت خودمان چوب بر فرق بدحجاب مینواختند و هرگز نمیفهمیدند چرا باید این همه بی فکر بود.همان قشری رگهای حسین را بریدند که امروز چشم دیدن برو بچه های نه دی را ندارند.

سروش سر از بدن مبارک حسین جدا کرد.همانکه روزگاری دلداده خمینی بود ولی آنقدر خشک و مقدس مآب و بی بصیرت بود که چوب بر سر بچه های بالا میزد و امروز آنقدر به اصطلاح روشن فکر از آب در آمده است که مقابل مهدی فاطمه قد علم میکند.

اینها روشن فکر نیستند!

روشن فکر رهبر من است.رهبر من که از روز ازل ولایت مدار بود.روشن فکر خامنه ای است که تمام استکبار در برارش به زانودر امده اند ///.روشن فکر رهبر من است که خطبه گیرای عربی سر میدهد برای مظلومانی که در بند دیو سیرتانند.و دانستیم که چه خوب حق مطلب ادا شده است آن هنگام که پس از رهگشایی های سرورم،موج بیداری اسلامی کشتی به گل نشسته غربی ها را در هم شکست ////

قشر بیچاره به اصطلاح روشن فکر!

متاسفم برای بصیرت و بینشتان.

رهبرم به من یاد داده است گول لا اله الا الله پرچم آل سعود،این عربهای خود فروخته را نخورم.من لا اله الا الله را جور دیگری مینویسم.آنگونه که روی پرچم میهنم حک شده است.

رهبرم،ماه کنعانم به من آموخته است نه تنها در قلبم که در کلامم و با قلمم با مغز الکلی ها مرز بندی کنم.

مخدوش تر از شماها ندیده ام.حالا که پس از سی سال همه دانستند انفجار نور یعنی چه!حالا که همه فهمیده اند چشمهای بصیر خمینی کبیر کجاها را می دیده است.حالا که دیگر موقع روشن شدن است.حالا که شعاع انفجار نور ما در همه ممالک اسلامی دارد چشمهای غبار گرفته شان را کور میکند.

اینها،این خواص و عوامی که درکشان زیاد هم نیست،با این مسامحه گری ها و دل رحمی ها روشن نمیشوند.این ها اگر حرفی هم میزنند نباید خرده گرفت که به راستی هرکس به اندازه عقلش سخن میگوید.

آری!دلهایشان سخت شده است و "ختم الله علی قلوبهم..."

اینها ابروان گره کرده مهدی فاطمه را میخواهند و دستهای مبارکشان را تا به شمشیر برود و...

اینها قهر و روی برتاباندن قائم آل رسولت را میخواهند تا آدم شوند!

که اگر هم آدم شوند از بهشت رانده خواهند بود،بی شک!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 7 اسفند1390 توسط پناه |
محسن مخملباف، طي مصاحبه اي با يک شبکه سلطنت طلب، از بيماري‏ رواني اش که در اثر اقتدار ولي فقيه و آرزوهاي بر باد رفته اپوزيسيون، به وجود آمده، گلايه کرد.

اين کارگردان فيلم هاي ضداخلاقي، در تماس تلفني با يک شبکه سلطنت طلب، به بيماري رواني خود که سال ها از آن رنج مي برد اشاره کرد و گفت: «سال ها پيش من مريض شده و به دکتر رفتم. دکتر هر چه بررسي کرد، نفهميد که مشکل من چيست.»

وي افزود: «عاقبت، دکتر به من گفت که تو چه آرزويي داري؟! و من گفتم آرزويم اين است که آقاي خامنه اي از قدرت کنار برود و معلوم شد که علت مريضي هاي من اين آرزوي برآورده نشده بوده است
 
خامنه ا کوثر است،دشمن او ابتر که بود حالا روانی هم شد الحمدلله!
 
 

وي در ادامه اذعان کرد که اپوزيسيون جمهوري اسلامي پشت سد ولايت فقيه، گرفتار شده اند.

مخلباف ادامه داد: «ولي فقيه عمود خيمه نظام اسلامي است و ما تا اين عمود را نياندازيم، قادر به پايين کشيدن خيمه‏ نظام نخواهيم بود».
 
"زهی خیال باطل برادر..."
نوشته شده در تاريخ جمعه 28 مرداد1390 توسط پناه |

 

"چرا منصوبان خاص خامنه‌ای تا اين حد بر قدر شناسی از رهبری تاکيد دارند؟"

این جمله ایست که این روزها یکی از مطالب کلیدی سایت "رادیو فردا" شده است!

من همینجا به صراحت اعلام میدارم ازجمله منصوبانی که این سایت خیر خواه عزیز راستگوی بی غرض با انصاف به آنها اشاره دارد اینجانب و دوستان عزیزم میباشیم!

آخر خبر دارید که جدیدا به ما توسط رهبری پستهای خوبی داده شده است و ما به تازگی جزو کسانی هستیم که بهمان میگویند"منصوبان خاص رهبری"!

یک وزارت خانه تازه ای تاسیس شده است،که البته هنوز به کوری چشم بعضی ها حتی دولت هم از آن خبر ندارد و در آن تنها منصوبان خاص رهبری پست و مقام و قرب و صد البته بهشت پارو میکنند!

در این وزارت خانه تنها کسانی اجازه ورود دارند که عاشق باشند.تنها کسانی که دلسوخته باشند و تنها کسانی که بهشان برچسب زده باشند.

از بعد فتنه 88 سره از ناسره شناخته شد.آنها که پی رهبری رفتند و "امل و متحجر" نامیده شدند رفتند توی وزارتخانه مذکور و آنان که "سوسول و مامانم اینا" بودند رفتند جاهای دیگرو بی شک هرکه مقابل رهبری شاخ و شانه کشید میرود به "اسفل السافلین".

حال و مجال طولانی نوشتن را ندارم!

فقط بی پرده میگویم:به ما جز همان ساندیس های کم و بیش بی نی و اتوبوس هایی که به قول قدیانی چهارشنبه ما را آوردند راهپیمایی،چیزهای دیگری هم د ر این نظام داده اند!

رادیو فردا بیاید از مطلب های ما سوء استفاده کند و ما را منصوبان خاص رهبری بنامد!

بله!

رهبری به ما پست "بصیرت" داد.به ما مقام "عمار" داد.

رهبری چشمهای ما را گشود و از دریچه بصیرت تمام روحمان و چه بسا ایمانمان را غرق در نور کرد.

میگویم که نگویید نمیدانستیم!

(هرکه پشت سر ولایت حرکت نکند،به قول قرآن کریم،"نگوید ایمان آورده،بلکه بگوید تنها اسلام آورده است".

پس برود با همانهایی محشور شود که به علی(ع) اعتنا نکردند. برود با قاتل زهرا(س) محشور شود که مسلمان بود اما مومن،هرگز!)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 خرداد1390 توسط پناه |

آخ که داشتم گر میگرفتم!

کفری بودم،اساسی.

دلم میخواست خرخره اش را بریزم توی مخلوط کن(آخه از جویدن خرخره چندشم میشه!!!)

گفتی؟

به جهنم!

حداقل به خودم میگفتی!توی گوشم میگفتی!برام ایمیل میکردی!نامه میدادی!اس ام اس میفرستادی!

آخه چرا توی جمع،بی انصاف؟چرا جلوی یه عده دانشجوی ورودی از همه جا بی خبر، نامرد؟

تو چشم من نگاه میکنه میگه:از شما آدمهای امل و متحجر متنفرم!مثل انسانهای اولیه اید!آدم رو یاد قرون وسطا(بخوانیدVASATA) میندازید!!!!!ً!!(نمیدانم وسطا را کجا خوانده بود که تلفظش را هم نمیدانست، فقط میدانست احتمالا یک چیز قدیمی باید باشد)

آخ که بد سوزاند مرا!

آمدم خوابگاه!

باد عصبانیتم یکی دوتا از هم اتاقی ها رو هم گرفت.

بنده خدا ها خوب گذشتی به خرج دادن که سر به سرم نذاشتن.

رفتم دراز کشیدم.

آی فکر کردم،آی فکر کردم،آی فکر کردم.

یاد یه کسایی افتادم که دلم آروم گرفت.

یاد متحجرهای زمان خمینی.

یاد املهای مقدس زمان دفاع مقدس مقدس مقدس.

یاد همون انسانهای اولیه ای که با دست خالی جلوی دنیا وایستادن!

یاد جوونای که شاید ماه به ماه موها و ریششون رنگ قیچی رو نمیدید ولی سیرت و ریشه شون رو هر روز هرس میکردن.

یاد متوسلیان!

یاد برونسی!

یاد کاظمی!

و یاد خیلی های دیگه که شاید حتی هیچ کوچه ای هم به نامشون نباشه!

.

.

.

آره دوست تقریبا عزیز!

من املم،حرفی هست؟

اگه عکس "آقا" به دیوار اتاق زدن تحجره،من متحجرم،شدید،حرفی هست؟

اگه ریش گذاشتن،با اقتدا به رسول الله،عقب افتادگیه،من عقب افتاده ام،حرفی هست؟

اگه چادر،با عشق زهرای بتول، قدیمیه من قدیمی ام،حرفی هست؟

اگه توی قنوت "اللهم احفظ قاعدنا خامنه ای"گفتن امل بازیه من املم،حرفی هست؟

اگه سیاه پوش حسین زهرا بودن تو محرم مال آدمای بوقه،من بوقم،حرفی هست؟

اگه زیر ابرو برداشتن یه پسر سطح فکریشو میبره بالا،من سطح فکریم منفیه ،حرفی هست؟

اگه فقط بی کلاسا تو چشم نامحرم زل نمیزنن وسر به زیرن،من بی کلاسم،حرفی هست؟

اگه گفتن" مرگ بر ضد ولایت فقیه"تحجره من متحجرم ،حرفی هست؟

اگه آدمای عصر قلقله میرزا فقط مسجدی اند،من مال همون دورانم.یا شایدم قبل اون،حرفی هست؟

اگه گوش به فرمان"آقا" بودن و براشون از همه چیز (حتی آبرو) گذشتن،ضایع است من ضایعم،حرفی هست؟

اگه آرزوی بوسیدن "دست جانباز سرورمون" مسخره است من مسخره ام ،حرفی هست؟

اگه 22 بهمن راهپیمایی رفتن و روز قدس فدای قدس شریف شدن کار انسانهای اولیه است،من انسان اولیه ام،حرفی هست؟

اما یادتون نره که همین انسانهای اولیه که به قول خودتون مال قرون وسط مسطا هستن،الان تو اینترنت با موج وبلاگاشون،بعضی هارو رسوا کردن!

همین بچه امل ها هستن که شما روشنفکرای غربزده رو فلج کردن!

همین عصر حجریان که تو چت روما مباحثه راه میندازن و با اطلاعاتشون اپن مایند ها رو گریه انداختن!

اصلا تو جمع بگید امل!

تو وبلاگاتون بزنید!

تو BBC و VOA جار بزنید که ما بی سواد متحجریم!

این پلاک ماست!

مایه افتخار ماست!

همه برچسبا تونو به جون میخریم.

همه اش فدای یه لبخند روحبخش "امام خامنه ای".

 

تا کور شود هر آنکه نتواند دید...

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 اسفند1389 توسط پناه |

خیس عرق بود،وقتی که از خواب پرید!

عرقی سرد که وجود آتشینش را لرزانده بود...

چشمهای ملتهبش سرخ شده بود.

انگار آن دو آینه بغض کرده بودند.

بغضی سنگین که حکایت از جدایی میکرد!

و آن بار،اولین باری بود که میدیدم چشمی بغض کند!!!.

.

.

.

با هزار التماس و درخواست بابا را راضی کرد که برود!

بابا همه امیدش علی اصغر بود.

همه امیدش...

مادر همان وقتها هم زیاد گریه میکرد.

میگفت دلم رضا نمیدهد که بروی.

اما  خودش...

خودش که هیچ قرار نداشت دیگر!

میگفت نمیدانم.باید بروم،صدایم میکنند!

.

.

.

همه لباسشان خاکی بود!

همینطور اخلاقشان!

جبهه بود دیگر.

آرام آرام خو گرفت.

.

.

.

گاه گاه به خانه هم سر میزد!

مادر دلتنگ بود و بابا ناآرام.

.

.

.

آن بار آخر که آمده بود خیلی بیقراری میکرد.

رفیقش،عباس، تازه پریده بود!

برادرش با گوشهای خودش شنیده بود که  در خواب با گریه  میگفت عباس جان تو برو،بخدا من هم میآیم!

.

.

.

و به قولی که به عباس داده بود،زود عمل کرد!

شب هفدهم اردیبهشت.

ترکش نیمه پشت سرش را کامل برده بود.

.

.

.

درست همان شب بود که مادر آن خواب را دیده بود...

شب هفدهم اردیبهشت بود.

مادر زهرای اطهر(س) را به خواب دیده بود.

میگفت دیدم از نوک پاهایم سبز میشد تا سرم!

لرزش عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت...

و زهرا بود که به او گفته بود علی اصغرت امشب همینگونه پرکشید!

درست شب هفدهم اردیبهشت...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 اسفند1389 توسط پناه |

گفتند بگو،گفتم نميتوانم.

گفتند بينديش و بگو،

و من تنها بدان مي انديشم که در دلداري اشکهاي بي امانتان چه ميتواند بگويد بنده عاصي!!!

تمام واژه هاي عالم ناتوانند،تمام قلمهاي دنيا عاجزند از همدردي!

کدامين دست توان آن را دارد که بنويسد برايتان آقا؟و کدامين ذهن را ياراي آن است که واژه واژه هاي تسليت را- آنگونه که شايسته است - بتراود؟

يا صاحب الزمان!

چشمهايمان را ديگر توان گريستن نيست.قلبهايمان لبريز از حزن شده و اکنون که هلال محرم الحرام را مینگريم،سوي چشمانمان نيز به تيرگي ميگرايد.

نمي دانم در کدامين واژه نامه،لغتي را خواهیم يافت تا اندکي تب و تابتان را سکون بخشد و در کدامين سخن خواهیم يافت تسکيني را که بغض در گلويتان را آرام کند!

آقا جان!اين روزها صورت رنگ پريده تان،چشمهاي سرختان و دستهاي لرزانتان دلمان را آتش ميزند.

چه بنويسيم؟

چه بگوييم؟

چه بگوييم که گاه در سکوت،سنگين ترين فريادها نهفته است و هزار افسوس که سکوت را نميتوان مسطور ساخت!

حيرانیم!حيرانیم مولاي ما!

تنها بغض هاي عاشق و بي تابمان را تقديمتان ميکنيم  و اشکهاي حلقه زده در ديدگانمان را گواه و شاهد ميگيريم که سخت بي قرار طنين قدوم مبارکتان هستيم تا شمشير بر کشيد و به خون خواهي جد بزرگوارتان، حسين(ع)،قيام کنيد!

"اين طالب بدم المقتول بکربلا؟"

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 آذر1389 توسط پناه |

سلام

بعد از غیبتی طولانی تنها فرصت آن پیش آمد که بیایم و عذری طلب کنم،تا بدانی که مجالی برای بودن نیست...

چه ادبی شد ها!!!!!!!!!!!!!
اینا رو ولش کن رفیق.امتحان دارم ،نمیرسم آپ کنم این زبون بسته رو!

فقط اومدم که سلامی عرض کرده باشم.همین!

در پناه خدا باشید...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 آذر1389 توسط پناه |

 

من سرم تو کار خودم بود.
آسته ميرفتم و آسته مي اومدم.
چشم و چارم هم پايين بود و سر براه.
اون بود که يهو سرک کشيد تو زندگيم.
اون بود که يهو وسط آرامشم،وسط سکوتم،پيداش شده بود و داشت بهم (نخ که چه عرض کنم)طناب ميداد.
اون بود که سر دوستي رو باز کرد.
بار اول که يه کمک بزرگ بهم کرد،خيلي شوکه شدم.
گفتم بابا ايول معرفت!
 ما که تحويلش نميگيريم، اينطوريه، واي به حال وقتي که باهاش مچ بشيم.
اوايل فکر ميکردم،بيکاره ها!زندگي شو ول کرده افتاده دنبال کاراي من.
بعد ديدم نه بابا!طرف کلي برو بيا داره.
کلي خاطر خواه داره!
بزرگ و کوچيک!پير و جوون!
بار اول که دستمو گرفت،اشک تو چشام جمع شد!
گفتم بذار بهش بگم که چقدر عاشقش شدم!
ولي يه نيرويي بهم نهيب ميزد که:"نگي ها!
اگه کمکت ميکنه حتما وظيفشه ديگه!بگي خاطرشو ميخواي ديگه جواب سلامتم نميده!!!!!"
گذشت و گذشت...
هميشه پشتم بود...
هوامو داشت...
اگه کسي دلمو ميشکوند اون بود که دلداريم ميداد...
ميدونست ميخوامش ها!
ولي به روم نمي آورد که!
فقط و فقط سالي يه دفعه خم ميشد و پيشونيمو ميبوسيد!!!
اين که ميگن:
آن صنم قبله نما خم شد و بوسيد تو را!"
حکايت همين سالي يه بارشه ديگه."
الآن 12 ساله که هر سال گرمي محبتشو رو پيشونيم توي شباي اول شوال حس ميکنم.
اصلا قرارمون شده شب اول شوال!
امسال که خم بشه تا پيشونيمو بوسه بزنه،تا بياد پايين،دستمو ميندازم گردنش و داد ميزنم:

 

"خدایا!دوستت دارم."

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 شهریور1389 توسط پناه |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

پیج رنک

دانلود آهنگ