اول هر کار به نام خدا...
"بسم رب النور"
(السلام علیک یا بقیه الله فی ارض)
جز آستان توام در جهان پناهی نیست...
"بسم رب النور"
(السلام علیک یا بقیه الله فی ارض)
اين کارگردان فيلم هاي ضداخلاقي، در تماس تلفني با يک شبکه سلطنت طلب، به بيماري رواني خود که سال ها از آن رنج مي برد اشاره کرد و گفت: «سال ها پيش من مريض شده و به دکتر رفتم. دکتر هر چه بررسي کرد، نفهميد که مشکل من چيست.»

وي در ادامه اذعان کرد که اپوزيسيون جمهوري اسلامي پشت سد ولايت فقيه، گرفتار شده اند.
"چرا منصوبان خاص خامنهای تا اين حد بر قدر شناسی از رهبری تاکيد دارند؟"
این جمله ایست که این روزها یکی از مطالب کلیدی سایت "رادیو فردا" شده است!
من همینجا به صراحت اعلام میدارم ازجمله منصوبانی که این سایت خیر خواه عزیز راستگوی بی غرض با انصاف به آنها اشاره دارد اینجانب و دوستان عزیزم میباشیم!
آخر خبر دارید که جدیدا به ما توسط رهبری پستهای خوبی داده شده است و ما به تازگی جزو کسانی هستیم که بهمان میگویند"منصوبان خاص رهبری"!
یک وزارت خانه تازه ای تاسیس شده است،که البته هنوز به کوری چشم بعضی ها حتی دولت هم از آن خبر ندارد و در آن تنها منصوبان خاص رهبری پست و مقام و قرب و صد البته بهشت پارو میکنند!
در این وزارت خانه تنها کسانی اجازه ورود دارند که عاشق باشند.تنها کسانی که دلسوخته باشند و تنها کسانی که بهشان برچسب زده باشند.
از بعد فتنه 88 سره از ناسره شناخته شد.آنها که پی رهبری رفتند و "امل و متحجر" نامیده شدند رفتند توی وزارتخانه مذکور و آنان که "سوسول و مامانم اینا" بودند رفتند جاهای دیگرو بی شک هرکه مقابل رهبری شاخ و شانه کشید میرود به "اسفل السافلین".
حال و مجال طولانی نوشتن را ندارم!
فقط بی پرده میگویم:به ما جز همان ساندیس های کم و بیش بی نی و اتوبوس هایی که به قول قدیانی چهارشنبه ما را آوردند راهپیمایی،چیزهای دیگری هم د ر این نظام داده اند!
رادیو فردا بیاید از مطلب های ما سوء استفاده کند و ما را منصوبان خاص رهبری بنامد!
بله!
رهبری به ما پست "بصیرت" داد.به ما مقام "عمار" داد.
رهبری چشمهای ما را گشود و از دریچه بصیرت تمام روحمان و چه بسا ایمانمان را غرق در نور کرد.
میگویم که نگویید نمیدانستیم!
(هرکه پشت سر ولایت حرکت نکند،به قول قرآن کریم،"نگوید ایمان آورده،بلکه بگوید تنها اسلام آورده است".
پس برود با همانهایی محشور شود که به علی(ع) اعتنا نکردند. برود با قاتل زهرا(س) محشور شود که مسلمان بود اما مومن،هرگز!)

آخ که داشتم گر میگرفتم!
کفری بودم،اساسی.
دلم میخواست خرخره اش را بریزم توی مخلوط کن(آخه از جویدن خرخره چندشم میشه!!!)
گفتی؟
به جهنم!
حداقل به خودم میگفتی!توی گوشم میگفتی!برام ایمیل میکردی!نامه میدادی!اس ام اس میفرستادی!
آخه چرا توی جمع،بی انصاف؟چرا جلوی یه عده دانشجوی ورودی از همه جا بی خبر، نامرد؟
تو چشم من نگاه میکنه میگه:از شما آدمهای امل و متحجر متنفرم!مثل انسانهای اولیه اید!آدم رو یاد قرون وسطا(بخوانیدVASATA) میندازید!!!!!ً!!(نمیدانم وسطا را کجا خوانده بود که تلفظش را هم نمیدانست، فقط میدانست احتمالا یک چیز قدیمی باید باشد)
آخ که بد سوزاند مرا!
آمدم خوابگاه!
باد عصبانیتم یکی دوتا از هم اتاقی ها رو هم گرفت.
بنده خدا ها خوب گذشتی به خرج دادن که سر به سرم نذاشتن.
رفتم دراز کشیدم.
آی فکر کردم،آی فکر کردم،آی فکر کردم.
یاد یه کسایی افتادم که دلم آروم گرفت.
یاد متحجرهای زمان خمینی.
یاد املهای مقدس زمان دفاع مقدس مقدس مقدس.
یاد همون انسانهای اولیه ای که با دست خالی جلوی دنیا وایستادن!
یاد جوونای که شاید ماه به ماه موها و ریششون رنگ قیچی رو نمیدید ولی سیرت و ریشه شون رو هر روز هرس میکردن.
یاد متوسلیان!
یاد برونسی!
یاد کاظمی!
و یاد خیلی های دیگه که شاید حتی هیچ کوچه ای هم به نامشون نباشه!
.
.
.
آره دوست تقریبا عزیز!
من املم،حرفی هست؟
اگه عکس "آقا" به دیوار اتاق زدن تحجره،من متحجرم،شدید،حرفی هست؟
اگه ریش گذاشتن،با اقتدا به رسول الله،عقب افتادگیه،من عقب افتاده ام،حرفی هست؟
اگه چادر،با عشق زهرای بتول، قدیمیه من قدیمی ام،حرفی هست؟
اگه توی قنوت "اللهم احفظ قاعدنا خامنه ای"گفتن امل بازیه من املم،حرفی هست؟
اگه سیاه پوش حسین زهرا بودن تو محرم مال آدمای بوقه،من بوقم،حرفی هست؟
اگه زیر ابرو برداشتن یه پسر سطح فکریشو میبره بالا،من سطح فکریم منفیه ،حرفی هست؟
اگه فقط بی کلاسا تو چشم نامحرم زل نمیزنن وسر به زیرن،من بی کلاسم،حرفی هست؟
اگه گفتن" مرگ بر ضد ولایت فقیه"تحجره من متحجرم ،حرفی هست؟
اگه آدمای عصر قلقله میرزا فقط مسجدی اند،من مال همون دورانم.یا شایدم قبل اون،حرفی هست؟
اگه گوش به فرمان"آقا" بودن و براشون از همه چیز (حتی آبرو) گذشتن،ضایع است من ضایعم،حرفی هست؟
اگه آرزوی بوسیدن "دست جانباز سرورمون" مسخره است من مسخره ام ،حرفی هست؟
اگه 22 بهمن راهپیمایی رفتن و روز قدس فدای قدس شریف شدن کار انسانهای اولیه است،من انسان اولیه ام،حرفی هست؟
اما یادتون نره که همین انسانهای اولیه که به قول خودتون مال قرون وسط مسطا هستن،الان تو اینترنت با موج وبلاگاشون،بعضی هارو رسوا کردن!
همین بچه امل ها هستن که شما روشنفکرای غربزده رو فلج کردن!
همین عصر حجریان که تو چت روما مباحثه راه میندازن و با اطلاعاتشون اپن مایند ها رو گریه انداختن!
اصلا تو جمع بگید امل!
تو وبلاگاتون بزنید!
تو BBC و VOA جار بزنید که ما بی سواد متحجریم!
این پلاک ماست!
مایه افتخار ماست!
همه برچسبا تونو به جون میخریم.
همه اش فدای یه لبخند روحبخش "امام خامنه ای".
تا کور شود هر آنکه نتواند دید...

خیس عرق بود،وقتی که از خواب پرید!
عرقی سرد که وجود آتشینش را لرزانده بود...
چشمهای ملتهبش سرخ شده بود.
انگار آن دو آینه بغض کرده بودند.
بغضی سنگین که حکایت از جدایی میکرد!
و آن بار،اولین باری بود که میدیدم چشمی بغض کند!!!.
.
.
.
با هزار التماس و درخواست بابا را راضی کرد که برود!
بابا همه امیدش علی اصغر بود.
همه امیدش...
مادر همان وقتها هم زیاد گریه میکرد.
میگفت دلم رضا نمیدهد که بروی.
اما خودش...
خودش که هیچ قرار نداشت دیگر!
میگفت نمیدانم.باید بروم،صدایم میکنند!
.
.
.
همه لباسشان خاکی بود!
همینطور اخلاقشان!
جبهه بود دیگر.
آرام آرام خو گرفت.
.
.
.
گاه گاه به خانه هم سر میزد!
مادر دلتنگ بود و بابا ناآرام.
.
.
.
آن بار آخر که آمده بود خیلی بیقراری میکرد.
رفیقش،عباس، تازه پریده بود!
برادرش با گوشهای خودش شنیده بود که در خواب با گریه میگفت عباس جان تو برو،بخدا من هم میآیم!
.
.
.
و به قولی که به عباس داده بود،زود عمل کرد!
شب هفدهم اردیبهشت.
ترکش نیمه پشت سرش را کامل برده بود.
.
.
.
درست همان شب بود که مادر آن خواب را دیده بود...
شب هفدهم اردیبهشت بود.
مادر زهرای اطهر(س) را به خواب دیده بود.
میگفت دیدم از نوک پاهایم سبز میشد تا سرم!
لرزش عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت...
و زهرا بود که به او گفته بود علی اصغرت امشب همینگونه پرکشید!
درست شب هفدهم اردیبهشت...
گفتند بگو،گفتم نميتوانم.
گفتند بينديش و بگو،
و من تنها بدان مي انديشم که در دلداري اشکهاي بي امانتان چه ميتواند بگويد بنده عاصي!!!
تمام واژه هاي عالم ناتوانند،تمام قلمهاي دنيا عاجزند از همدردي!
کدامين دست توان آن را دارد که بنويسد برايتان آقا؟و کدامين ذهن را ياراي آن است که واژه واژه هاي تسليت را- آنگونه که شايسته است - بتراود؟
يا صاحب الزمان!
چشمهايمان را ديگر توان گريستن نيست.قلبهايمان لبريز از حزن شده و اکنون که هلال محرم الحرام را مینگريم،سوي چشمانمان نيز به تيرگي ميگرايد.
نمي دانم در کدامين واژه نامه،لغتي را خواهیم يافت تا اندکي تب و تابتان را سکون بخشد و در کدامين سخن خواهیم يافت تسکيني را که بغض در گلويتان را آرام کند!
آقا جان!اين روزها صورت رنگ پريده تان،چشمهاي سرختان و دستهاي لرزانتان دلمان را آتش ميزند.
چه بنويسيم؟
چه بگوييم؟
چه بگوييم که گاه در سکوت،سنگين ترين فريادها نهفته است و هزار افسوس که سکوت را نميتوان مسطور ساخت!
حيرانیم!حيرانیم مولاي ما!
تنها بغض هاي عاشق و بي تابمان را تقديمتان ميکنيم و اشکهاي حلقه زده در ديدگانمان را گواه و شاهد ميگيريم که سخت بي قرار طنين قدوم مبارکتان هستيم تا شمشير بر کشيد و به خون خواهي جد بزرگوارتان، حسين(ع)،قيام کنيد!
"اين طالب بدم المقتول بکربلا؟"

سلام
بعد از غیبتی طولانی تنها فرصت آن پیش آمد که بیایم و عذری طلب کنم،تا بدانی که مجالی برای بودن نیست...
چه ادبی شد ها!!!!!!!!!!!!!
اینا رو ولش کن رفیق.امتحان دارم ،نمیرسم آپ کنم این زبون بسته رو!
فقط اومدم که سلامی عرض کرده باشم.همین!
در پناه خدا باشید...

من سرم تو کار خودم بود.
آسته ميرفتم و آسته مي اومدم.
چشم و چارم هم پايين بود و سر براه.
اون بود که يهو سرک کشيد تو زندگيم.
اون بود که يهو وسط آرامشم،وسط سکوتم،پيداش شده بود و داشت بهم (نخ که چه عرض کنم)طناب ميداد.
اون بود که سر دوستي رو باز کرد.
بار اول که يه کمک بزرگ بهم کرد،خيلي شوکه شدم.
گفتم بابا ايول معرفت!
ما که تحويلش نميگيريم، اينطوريه، واي به حال وقتي که باهاش مچ بشيم.
اوايل فکر ميکردم،بيکاره ها!زندگي شو ول کرده افتاده دنبال کاراي من.
بعد ديدم نه بابا!طرف کلي برو بيا داره.
کلي خاطر خواه داره!
بزرگ و کوچيک!پير و جوون!
بار اول که دستمو گرفت،اشک تو چشام جمع شد!
گفتم بذار بهش بگم که چقدر عاشقش شدم!
ولي يه نيرويي بهم نهيب ميزد که:"نگي ها!
اگه کمکت ميکنه حتما وظيفشه ديگه!بگي خاطرشو ميخواي ديگه جواب سلامتم نميده!!!!!"
گذشت و گذشت...
هميشه پشتم بود...
هوامو داشت...
اگه کسي دلمو ميشکوند اون بود که دلداريم ميداد...
ميدونست ميخوامش ها!
ولي به روم نمي آورد که!
فقط و فقط سالي يه دفعه خم ميشد و پيشونيمو ميبوسيد!!!
اين که ميگن:
آن صنم قبله نما خم شد و بوسيد تو را!"
حکايت همين سالي يه بارشه ديگه."
الآن 12 ساله که هر سال گرمي محبتشو رو پيشونيم توي شباي اول شوال حس ميکنم.
اصلا قرارمون شده شب اول شوال!
امسال که خم بشه تا پيشونيمو بوسه بزنه،تا بياد پايين،دستمو ميندازم گردنش و داد ميزنم:
"خدایا!دوستت دارم."

چه شد که اینطور شد؟
یاد دارم آن روزها را!
آن روزها که توی هیچکدام از نقاشی های بچه های کلاسمان،روی سقف خانه های شیروانی شان،آنتن ماهواره نبود.
یک دود کش بود پر از دود سیاه.حتی وقتی تابستان بود.
و یک خط عمودی بود با سه چهارتا افقی رویش که همه خوب خوب میدانستیم آنتن تلویزیون است.
تلویزیونی که فیتیله نداشت اما خاموش نبود!!!
فیتیله نداشت اما جمعه هایش تعطیل بود و هیچ بچه ای از اینکه جمعه ها هم حنا و پرین نگاه کند و سه تا مرد یوغور به اسم سرگرمی جلویش قر ندهند،افسردگی حاد نمیگرفت.
همین عمو قناد-که دیگر درآمدش باعث شده قنادی هم نکند-آنزمان گل و گلدون داشت و ما کودکان آنموقع هیچکدام از کمبود شادی ریزش مو نگرفتیم.
آنزمان که ما باربی خوش هیکل و زیبا نداشتیم وماشین کنترلی-که هنوزهم با دیدنش محو کارکرد عجیبش میشوم- حتی فکرش هم برایمان محال بود.
با عروسک چشم آبی با آن لباس عروس آستین دار و دامن بلند هم دلمان خوش بود به خدا!
کی توپ چهل تیکه داشتیم.
به جان عزیزت ما هم با همان توپهای پلاستیکی لایی شده صبح تا غروب همسایه ها را عاصی میکردیم.
کجا یک خط در میان یا شمال را سیر میکردیم و یا جنوب را؟
ته ته سفرمان امامزاده داوود بود و کره محلی هایش.
به خدا وقتی ده ساله بودم عطر سی و پنج هزار تومانی نمیخریدم.
آخر ذوقم عطرهای مشهد بود و صندوقچه مادر بزرگ پیرم.
نه پیتزا هوس میکردیم و نه دلمان ایستک استوایی میخواست.
فلافل را روی چشممان میگذاشتیم.
به خدا ندار هم نبودیم ها!
همه همین طور بودند.
نه بچه ده بودیم که بگویی "شهر نیامده ام تا ببینم و بخواهم "و نه بی پول که بگویی "نداشتم که جرات خواستن داشته باشم"!
دارا و ندار هفته ای یکبار آبگوشت میخوردند نه بیف استراگانف-اگر درست تلفظ کرده باشم-.
نه دفتر سیمی داشتیم برای درس خواندن و نه کیف دیزل!!!
ولی میخواندیم.پر خوان هم بودیم!!!!!!!!!!
بخدا دلمان خوش بود.
کی تلویزیون برای شاد شدنمان قر و فر پخش میکرد؟
ولی ما همه اش میخندیدیم.-با اینکه به تشخیص پزشک،دیوانه نبودیم-
خودت را نگاه کن!خودم را نگاه کن!
چقدر فرق کرده ایم!!!
این ما نیستیم ها!
خیال نکنی خودمان به میل خودمان اینهمه عوض شده ایم!!!
عوضی نشده باشیم!!
دلم شور افتاد ها!
نکند عوضی شده باشیم!
چقدر زیاده خواه شده ایم!
مهریه دختر هامان چه ز یاد و مهرشان چه کم شده است!
پسرهامان چرا اینقدر عوض شده اند؟
حسین فهمیده هامان انگار همه با هم زیر تانک رفته اند!
اصلا دیگربین بچه ابتدایی هامان چند نفر حسین و علی و رضا و محمدند؟
ما چه شده ایم؟
گم شده ایم؟
گممان کرده اند؟
اصلا چه شد که اینطور شد؟
چقدر خوب به یاد دارم یک سال پیش را !
آن زمان که فحش میخوردیم و کتک!
خوش میگذشت ها!
تو هم به خاطر داری؟
بد فرم،هوا برشان داشته بود.
توهم زده بودند که دارند مثلا با ما مبارزه میکنند،آنهم در راه مقدس(!) آزادی(بخوانید:بی بند و باری)!!!
بعضی شان که واقعا مشنگ بودند!!
تصور میکردند شده اند دشمن شماره یک ولایت.
تازه با این خیالات،هرجا که خاله خان باجی هاشان جمع میشدند برای سبزی پاک کردن،کلی افه می آمدندکه:
"آره،ما دیگر دشمن نظام وانقلاب محسوب میشویم و یکی از ملخ های خانه ی همسایه ی مادر بزرگ مادر زن برادر شوهر عمه ی زن فلان آقا زاده هم از ما حمایت میکند و پشتمان گرم است و خیالمان تخت است و آینده از آن ماست و ایران عوض میشود و دوران ستم به سر آمد و اله و بله "
و هزار جور اراجیف از این ضایع تر!
یادشان بخیر و دمشان گرم!
روزگار چرند بافی آنها بود و زیر زیرکی خندیدن های ما!
در بحثها جدی و محکم مینشستیم و بعد...
به بهانه آب بیرون میجستیم،
از خزعبلاتشان سیر میخندیدیم،خدا پدر بیامرزی میگفیم(بابت جکهایشان)
و دوباره جدی، وارد بحث میشدیم!
عجب حال و هوایی داشت!
طرف یا ریش بزی داشت یا موهایش را سخت قرمز کرده بود!
یا یقه اش باز بود و یا روسری نداشت!
تک و توک جور دیگری بودند!
جور دیگر ها بیشتر احتیاط میکردند...
گاه جور دیگر ها بیشتر بارشان بود!
ببخشید!!بیشتر بارشان کرده بودند!!
و خدا چه خوب برایشان زده است:((...کمثل الحمار یحمل اسفارا...))#آیه 5 سوره مبارکه جمعه#
ولی همه متفق القول خیال میکردند دشمن ما هستند!
یکی نبود بگوید بهشان :
"آخر کجا هموطن با هموطن بر سر منافع وطن دشمنی میکند؟"
تو کجا و دشمن اصلی من کجا!!
دوست جوانم!
تو که هنوز جوجه ای برای این صحبت ها!
دشمن من را امامم"ره" به من شناسانده!
دشمن من را رهبرم"دامت برکاته" به من معرفی کرده!
من پا روی دم گنده تر از تو گذاشته ام!
روی دم آمریکای ضعیف!
آمریکای ضعیفی که به جای خود بی عرضه اش ،جوان نادان هموطنم را مقابل من می فرستد!
دشمن من تونیستی که جوان!
دشمن من آن موجود کثیفی است که حتی سنگ ریزه های میهنم هم از او متنفرند!
حتی شنهای طبس هم بوی چندش آورش را نتوانستند تحمل کنند!به یاد داری که ماجرای طبس را؟
دشمن من آن خون آشامی است که دارد قطره قطره،خون کودکان بی سر پناه غزه ی عزیز را می مکد!
و جای سوال دارد که
"واقعا کجایند، آنهایی که پس از ندا و ندا های فریبکار،
حقوق بشر و انسان دوستی را بر باد رفته میپنداشتند و
امروز که کودکان معصوم غزه در خون سرخ و پاک خود میتپند،
گویی مهر بر دهان هاشان کوبیده شده! وگویی از مادر، لال زاده شده اند؟؟؟!!!"
لعنت بر سکوت ننگینتان،
که مرد آن نیستید تا درمقابل دشمن کثیف بشریت(که حتی نوشته ام را با نام چندش آورش آلوده نمیکنم) قد علم کنید.
و برای تو ای هموطن!
اگر سکوت کردی و در مقابل دشمنانمان بصیرت به خرج ندادی،
براستی جواب مهدی فاطمه(عجل الله تعالی فرجه الشریف) راچه خواهی داد؟؟؟؟؟